خاطره ای از عملیات والفجر ۸

بسم الله الرحمن الرحیم.
هنوز به خاطر دارم، ایام جنگ بود و به لشکر امام حسین‌ علیه السلام در دارخوین رسیدم. به همراه علی آقا ردانی پور مهمان فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام حسین خرازی شدیم. این زمان آقا مصطفی ردانی در حاج عمران شهید شده بود، و ما چون همیشه وامانده.
شهید عزیز حسین خرازی ضمن صحبت گفت: عملیات بزرگی در پیش داریم، علی آقا ردانی با من باشه و شما با علی آقا زاهدی، او رفته لشکر قمر بنی هاشم علیه السلام را که تیپ بود، راه بیندازه، و در قواره لشکر وارد عملیات شود، اگر شما هم با او باشید، بهتره. البته حاج کریم نصر با اینکه قطع نخاعی شده بود در این عملیات روی تخت حضور داشته و فرماندهی را کمک می کرد.
چند روز بعد، عملیات والفجر ۸ با همه افت و خیزش با موفقیت انجام شد، و ما چند روزی را از اروند گذشته و در فاو به سر می بردیم.
هنوز دشمن نمی دانست کدام عملیات ما جدی است، در غرب، ما به دشمن زده بودیم و جنوب هم دو عملیات در طلایه و منطقه والفجر ۸ را داشتیم.
روز ۲۲ بهمن شد و راهپیمایی میلیونی مردم برگزار شد. سخنرانی پس از راهپیمایی با حضرت آقا روحی فداه بود، در میدان آزادی، که ناگاه آن سخنران خوش خبر، به ملت شریف ایران بشارت فتح دادند، که فاو فتح شد. رادیو و تلویزیون هم رسما به سرود پیروزی “مبارک باد” پرداخت و آقای گلریز با آن سرودش دلها را شاد کرد.
پیش از ظهر بود، همه بچه ها در فاو بودند، فرمانده عملیات، آقای زاهدی و دوستانمان، شهید حسین کهرنگی‌ها و… در دلشان شادی غنج می زد، و از چهره شان شادی هویدا بود.
عراق که تازه فهمیده بود، از کجا و چه کسی خورده هواپیماهایش را ۲۰ تا ۲۰ به پرواز میفرستاد، و از اول خط تا آخر همه را بمباران می کرد و زمین و زمان را به هم میدوخت. اما خط بسیار پر تحرک و زنده تر شده بود و…
بله، جنگ است و آماده پاتک جدی دشمن باید بود، تانک های عراقی با تمام قوا دسته دسته به سمت خط در حال حرکت بودند، و آرپی جی زن های ما هم آماده شکار تانک. ولی تانک ها قوی تر به سمت ما می آمدند، قدرت پاتک خیلی بالا بود.
با هوا نیروز تماس گرفته شد، و هلیکوپتری برق آسا این طرف آب، پشت خط استقرار یافت، و روی نخل ها بین زمین و آسمان مستقر شد و چه عالی تانک ها را نشانه می رفت. ای کاش بودید و می دیدید، چه که به سر تانک سواران اورد و چه کرد.
هواپیماهای عراق متوجه هلیکوپتر شدند و به سمت آن آمدند اما هلیکوپتر به قشنگی بین درخت های نخل پایین می آمد به طوری که پروانه اش روی درخت ها می چرخید. همین که هواپیماها رد می شدند، بار دیگر بلند می شد و شکارش شروع می شد.
برای دشمن چاره ای نبود جز اینکه چند تانک باقی مانده، عقب نشینی کند، و در نتیجه عملیات به پیروزی رسید و فاو تسخیر شده و بچه ها فاتح کار شدند.
و الحمد لله اولا و آخرا