بایگانی دسته بندی

خاطرات

خاطره استاد آقاتهرانی در ۱۲ فروردین ۵۸

زمانی كه حضرت امام (ره) تاكيد می‌كردند كه بايد براي مردم روشنگری شود تا مردم در همه پرسي فروردين سال 1358 به جمهوري اسلامی نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد رأي دهند، همه ما احساس وظيفه مي كرديم تا اين موضوع را براي مردم تشريح كنيم. از طرفي ديگر كمونيست ها و منافقين نيز بشدت در اين زمينه فعال بودند تا…

خاطره‌ای از آیت‌الله بهجت درخصوص نماز جعفر طیار

سال اول انقلاب، امام اعلاميه مي‌دادند و مردم ار بيدار مي‌كردند از جمله آقای كرمي يكي از اطلاعيه‌هاي حضرت امام به بدستش آمده بود و تو اون امام امر فرموده بودند كه مردم اعتصاب كنند و مغازه‌ها را ببندند،‌ ايشان هم آمده بودند تو بازار شهرضا به بازاري‌ها نامه امام را خبر داده بود و دعوت كرده بود به…

مرحوم یحیی‌زاده غیرت انقلابی و دلواپسی عمیقی به نظام داشت

استاد آقاتهرانی خاطره‌ای از اولین نوبت حضورش در مجلس و توصیه آیت‌الله مصباح مطرح می‌کنند که خود بسیار جالب است. بنده قبل از اینکه به مجلس بیایم با جناب آقای یحیی‌زاده آشنا نبودم و ایشان را نمی‌شناختم؛ ولی وقتی که به مجلس آمدم، رفتم خدمت آیت‌الله مصباح تا از ایشان در کارها کمک بگیرم. دیدم که ایشان…

روز عاشورا زمین و زمان بر حسین خون می‌گرید!

خدا رحمت کند مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ آقاهادی مروی داماد جناب آیت‌الله خزعلی را، ایشان در قوه‌ی قضاییه بودند. شبی در دهه فاطمیه بود که به اصفهان آمده بودند و در منزل آیت‌الله ناصری سخنرانی می‌کردند. شب هم در اصفهان سخنرانی داشتنم. آیت‌الله ناصری از حضور ما در اصفهان آگاه شدند. از دیگران خبردار شدم…

روحانی مبلغ آمریکایی و شفاعت آیت‌الله بهجت

هدايت مردم و جوانان را نبايد دست‌كم گرفت. یادم می‌آید زمانی كه در نيويورك بودم، در شهر نيوجرسي روحاني فعالي به نام آقاي ساجدي، از شاگردان مرحوم آيت‌الله ميلانی، مشغول تبليغ دين بودند و در آن‌جا كليسايی را خريده و تبديل به مسجد كرده بودند. ايشان فرزندی نداشتند، ولی تمام بچه‌های افغانی را در آن‌جا جمع…

می‌ترسم این نماز آخر باشه!

بعد از عملیات والفجر 8 بود. هنوز منطقه پاکسازی نشده بود. هر لحظه این خطر وجود داشت که ما رو بزنن. همه منطقه هم نی بود و اگه میخواستیم از وسط نیزار رد شیم، می‌زدن. بنده هم هیچ وقت عمامه‌م رو برنمی‌داشتم. همیشه لباس رزم داشتم، شلوار بسیجی می‌پوشیدم، اما با عمامه بودم؛ برای این‌که با عبا و قبا نمی‌شد…

شهدا خانواده شان را دوست داشتند، ولی خدا را بیشتر

یکی از دوستان نزدیک ما به نام آقامصطفی ردّانی‌پور که از طلبه‌های فعال قم بود. یادم می‌آید ایام عروسی‌اش مقارن با ایام عروسی یکی از دوستانش بود. چون دوستش وضع مالی چندان خوبی نداشت، آقامصطفی گفته بود امشب شب عروسی من است و من کت و شلوارم را می‌پوشم، وقتی که مراسم تمام شد آن را داخل یک پارچه می‌پیچم و…